۱۳۹۲ فروردین ۱۴, چهارشنبه

غربت : لحظه‌های کوچک شادی، دنیای بزرگ غم

زنگ رو میزنن میگن یه بسته پستی داری، در حالی‌ که داری میری تو آسانسور پائین با خودت فکر میکنی‌ که چی‌ میتونه باشه، من که منتظر چیزی نبودم، آها! شاید از همون نهادی هست که عضوشم و برام هر از گاهی‌ یه کتاب می‌فرسته که منم هیچوقت ننشستم یک بار درست حسابی‌ بخونم کتاباشو چون هنوز حوصله‌ام نمی‌شه رمان انگلیسی‌ بخونم! این تنها چیزی هست که به فکرت میرسه چون بقیه چیزا مثل قبض و تبلیغات رو میذارن تو صندوق پستیت و نیازی به زنگ زدن نداره، حتی اگه مجله مورد علاقت از ایران باشه یا مجله مربوط به رشتت که همیشه به زور میچپوننش تو جعبه پستی!
و در همین حین میرسی‌ طبقه همکف و میری که بسته رو تحویل بگیری و اولین چیزی که به چشمت میاد دستخط زیبای فارسی که گاهی‌ خیلی‌ دلت براش تنگ می‌شه، روی پاکت پستی! نمی‌فهمی که چطوری با مامور پست سلام خداحافظی میکنی‌ و بسته رو میگیری و همون‌جا برای چند لحظه به بسته خیره میشی‌...
انگار اینقدر محو دست خط فارسی شدی که نمیتونی‌ بخونی‌ از کجا اومده! یا شاید هم به این خاطر که اصلا انتظار این بسته رو نداشتی‌ یا شاید یک جورایی ته دلت داشتی ولی‌ اینقدر درگیر زندگی‌ روزمره بودی که دیگه فراموش کرده بودی.
با همه این فکر و خیالها که شاید ۵ ثانیه هم طول نکشید اولین حدسی که می‌زنی درست از آب در میاد و آدرس خونه عزیزترین کسانت رو با دستخطی که حالا خوب می‌شناسی‌ برات نمایان می‌شه. با عجله برمی‌گردی به آسانسور و با اینکه با تمام وجود می‌خوای پاکت رو باز کنی‌ اما نمیتونی‌، مثل همیشه وقتی‌ یه بسته از ایران میاد انگار باید با یک مراسم خاصی‌ رونمائی بشه برای همین صبر میکنی‌ تا بری تو خونه و بشینی‌ رو کاناپه، دور و بر رو جمع و جور میکنی‌ و بسته رو با احترام میذاری جلوت...
خیلی‌ با احتیاط با چاقو باز میکنی‌ که نکنه یک وقت صدمه‌ای به محتویات پاکت بزنه!
...
الان ۳۰ دقیقه هست که به محتویات بسته پستی خیره شدی و مواظبی که قطره‌‌های اشک عکس‌ها و دستخط‌های عزیزانت رو لکه دار نکنه...