گفته ام پیش از این و تکرار می کنم که وقتی مهاجر می شوی، چه خود خواسته باشی و چه به تبعیدی ناگزیر رفته باشی و چه از هراس مرگ تن به گریز داده باشی، زمان برایت روی لحظه ای که رفته ای صفر می شود؛ منجمد می شود و سخت است که فکر کنی می توانی بدون داشتن رابطه بیواسطه یا حداقل رابطه کامل در زمان حال کشوری که از آن آمدی زندگی کنی. یک مشکل بزرگ مهاجر این است که محکوم زمان صفر است، اما توهم می کند که با چیدن پاره های خبر و واقعه می تواند خود را به روز برساند. می شوی مهاجر پنجاه و هفتی یا شصت و هفتی یا هفتاد و هفتی یا هشتاد و هشتی. نشانه های این صفر شدن زمان بسیار است و هر کدام علامتی است بر وضعیت بیرون افتادن از گردونه.
معمولا مهاجر زمان بعد از خروج خود را بسختی می فهمد. گاهی سعی می کند نفهمد، گاهی تلاش می کند تا زمان را چنانکه دوست دارد تعریف کند، زمانی نوستالژیک می سازد که با آن غم غربت اش را تسکین دهد. ما همین کار را با روستای پدری هم می کنیم، درخت و رودخانه و چای اول صبح و شیر تازه و نان داغ و شب پرستاره و مهر مادربزرگ و دختران کوزه به دوش مش عباس را به ذهن می سپاریم و پشه و مگس و گرد و خاک و بیحوصلگی و کسالت و چرک و زخم و همه اینها را از یاد می بریم. بسیاری از مهاجران را دیده ام که سال 1356 را چنان تعریف می کنند، انگار که سال 2005 سوئیس است، یا دیده ام دوستان چپ را که از انبوه میلیونی هواداران شان در سال 59 چنان تعریف می کنند انگار رژه ارتش سرخ در 1927 مسکو بوده، یا مردمانی که از روزهای جنگ در تهران چنان تعریف می کنند انگار هر روز یک تانک به خانه شان شلیک می کرده، یا بچه هایی که از دوران خاتمی چنان تعریف می کنند که انگار ملت هر روز کف خیابان روزنامه می خواندند و شب ها پارتی می رفتند، همین و همین.
واقعیت این است که ما در گذشته دخالت می کنیم. یادمان می رود که دوستان مان ماندند و زندگی کردند و هر چه اصرارشان کردیم نیامدند به فرنگ. یادمان می رود که از بیکاری و بی کسی چنان آواره شده بودیم که زدیم به کوه و بیابان و گریختیم تا پناهی بیابیم. یادمان می رود که تا آخرین روز هم مثل بسیاری از ناچار مردم، دست به سینه ارباب قدرت بودیم و حالا همان ها که مثل خودمان بودند، مزدور می خوانیم. دوست من چنان از رنج های دهه شصت سخن می گوید که یادم می رود که سال 1356 به فرنگ آمده است. واقعیت این است که هر مهاجری برای اثبات خود نیاز به دستکاری در واقعیت دارد. گاه این کار را چنان می کند که تبدیل می شود به یکی از هزاران دائی جان ناپلئونی که تمام سخنان شان نواری دو ساعته است که هر روز یک ساعتش را می گویند و هر روز تغییرش می دهند. گاه نیز عادلانه تر و منطقی تر و مسوولانه تر با گذشته رفتار می کنیم. یادمان نمی رود که خوب و بد گذشته را در خاطره مان حفظ کنیم و از یاد نبریم که با تغییر واقعیت در ذهن مان، رخدادهای پیشین تغییر نمی کنند.
بسیاری از مهاجران، زمان و واقعیت را برای حقانیت خود تغییر می دهند. اگر سال 1357 از ایران بیرون آمده باشند، مهم ترین واقعه کشور می شود انقلاب ایران و اگر سال 1367 از ایران بیرون آمده باشند، مهم ترین واقعه تاریخ ایران می شود کشتار 67 و اگر سال 78 از ایران بیرون آمده باشند مهم ترین رویداد کشور می شود هجدهم تیر دانشگاه و اگر سال 88 بیرون آمده باشند، مهم ترین رویداد کشور می شود جنبش سبز. انگار پیش از آن نه جنبشی بوده و نه مردمی به کاری مشغول بودند و انگار بعد از خروج آنان همه زندگان در خاک وطن دفن شدند. در حقیقت در تعیین این مبدا تاریخی، خودمان و حقانیت خودمان را پنهان می کنیم. با رفتن من در سال 57 ایران زباله دانی شد و همه چیز از بین رفت. هر کس در آنجا بود یا کشته شد یا کشتار کرد. انقلابیون همه خائن بودند و هر که از حکومت پیشین بود لاجرم بیگناهانی که تنها کارشان پیش بردن کشور بود و هیچ اشتباهی هم نکردند و همه آن یک میلیون نفری که به خیابان آمدند احمق های فریب خورده بودند.
یکباره کاشف فروتن گوادالوپ می شویم و چنان انقلاب را تفسیر می کنیم انگار فرانسوا میتران خلبان آیت الله خمینی بود و جیمی کارتر قاتل شاه. اگر مهاجر دهه شصت باشیم، رژیم سابق را بکلی خائن می دانیم و رژیم بعد از 67 را مزدور. تنها " قبیله من" می شوند همان اعدامی های 67 که جز آزادی هیچ نمی خواستند. هیچ ربطی هم به حمله مجاهدین خلق نداشتند و تمام شان بیگناهانی بودند که جابرانه و ستمگرانه کشته شدند. یک نفر هم پیدا نمی شود که محض رضای خدا به ما نشان بدهد که این زندانیان بخاطر دفاع از آزادی زندانی شدند. پیش از این پذیرفته ایم که زندانبانان و قاتلان جنایتکار بودند. ولی آیا واقعا مجاهدین خلق و چریکهای فدائی خلق و حزب توده در طول مبارزات چندین و چند ساله شان، یک روز از آزادی همه مردم ایران و از دموکراسی دفاع کرده اند؟ یک شاهد مثال بیاورید تا همه دست پشیمانی از بی خردی و جبن مان بگزیم که چقدر احمق بودیم که این جنایت را نفهمیدیم و چقدر احمق تر که برای اعتراض به آن تا پای اعدام نرفتیم، مگر نه اینکه همه و همه و همه آنها که قبل از سال 1367 از ایران خارج شدند یا در معرض اعدام بودند یا حداقل یک بار کشته شده بودند؟
اگر سال 1378 از ایران خارج شده باشیم، قربانی بی کفایتی و ترس خاتمی هستیم و هر روزمان شب نمی شود اگر به خاتمی فحشی نثار نکنیم. من نمی فهمم در روز هجده تیر کلا هزار نفر در دانشگاه تهران معترض بودند، این خیل ده هزار نفری رهبران جنبش دانشجویی در فرنگ چه می کنند؟ آیا تاج زاده و خاتمی و معین سردسته حمله به دانشگاه تهران بودند که هنوز بعد از این همه سال، یادشان می رود که حداقل در آن روز چه رخ داد؟ داغ دل جنبش سبزی ها را تازه نمی کنم که هنوز از گرد راه نرسیده اند و وقت برای گفتن از آنان بسیار است. بگذار تکرار کنم که من پشت دفاع از این قربانیان 57 و 67 و 78 و 88 الزاما خیرخواهی و عدالت جویی نمی بینم. دفاع می کنیم چون می خواهیم خودمان را اثبات کنیم. گاهی اوقات حتی تیزبازی در می آوریم، با ولایت فقیه مخالف می شویم، در حالی که تا آخرین روز خروجمان به آن قسم خورده بودیم، می شویم مدافع قربانیان 67 در حالی که اصلا روح مان تا پس از پناهنده شدن از این ماجرا خبر نداشت و رای مان را پس می خواهیم بگیریم، در حالی که اصلا رایی نداده بودیم.
زمان تمدنی یکی از مهم ترین موضوعات اختلاف میان داخلی ها و خارجی هاست، ایرانی های داخل و خارج براساس زمان تمدنی خود زندگی می کنند. آنها که به عنوان مهاجر وارد جامعه فرنگی شده و آداب و رفتار آنان را پذیرفته اند و ایران تنها برایشان یک کشور توریستی است، وضعی دیگر دارند. نه موضوع گفتگوی ما هستند و نه از وضع مهاجر حاشیه نشین تبعیت می کنند. اما آنها که ساعت شان با ایران تنظیم می شود، در فضای سیاسی ایران فعالند و در محیط ایرانیان فعالند، معمولا دچار نوعی تاخیر تمدنی هستند. مثلا وضع ترجمه در ایران در شرایطی است که اکثر آثار مهم ادبیات جهان تا پنج سال قبل در ایران بفارسی ترجمه شده است، یا اکثر فیلمهای مهم کارگردانان معتبر جهان به فاصله چند ماه در دسترس است، یا اکثر آلبوم های موسیقی جدید جهان در دسترس علاقمندان آن است و در مورد بسیاری از آنها در همین مطبوعات سراسر سانسور نوشته می شود. اما مهاجر حاشیه نشین نه در زمان اکنون ایران، از نظر اجتماعی و فرهنگی و هنری، بلکه در زمان صفر خود زندگی می کند. مثلا من موسیقی راک را تا سال 2003 ممکن است بشناسم، چون در این سال از ایران بیرون آمدم و با وجود اینکه در شهری زندگی می کنم که هر ماه سه کنسرت بزرگ راک در آن برگزار می شود. در مورد ترجمه هم همین وضع است، من چون از آثار ترجمه داخل ایران استفاده می کنم، ممکن است شناختی عالی از املی نوتومب یا بارگاس یوسا یا جومپا لاهیری یا استفانو بنی یا الساندرو باریکو یا ایشی گورو یا آثار هنر مدرن که در سه چهار سال گذشته ترجمه شده است، داشته باشم، اما هیچ تضمینی وجود ندارد مهاجر حاشیه نشینی که در بروکسل و در کوچه املی نوتومب یا در لندن در چند متری ایشی گورو یا در بستون در چند کیلومتری جوپالاهیری زندگی می کند، او را بشناسد و با وجود اینکه زبانش زبان جهانی است، اما از ادبیات جهان بیست سال عقب می افتد. طبیعی است که حرف شما درست است که در ایران سانسور وجود دارد ولی مترجمان ایران هنوز مترجم دردها را ترجمه می کنند و شعله فرهنگ را زنده نگه می دارند.
وقتی انقلاب ایران رخ داد، به دلیل همزمانی آن با دولت جیمی کارتر حامی حقوق بشر، که از سوی مردم به عنوان شریک شاه در استبداد قلمداد می شد، تقریبا همه گروهها جز معدودی جریانهای راستگرای لیبرال مثل نهضت آزادی و حامیان حقوق بشر، همه از حقوق بشر امپریالیستی حرف می زدند. جز معدودی مانند دکتر مصطفی رحیمی و همراهانش در میان استادان دانشگاه اگر کسی خدای ناکرده از حقوق بشر دفاع می کرد، از سوی اقلیت فدائیان و جنبش مسلمانان مبارز که فرقی هم با هم نداشتند، " لیبرال های جاده صاف کن امپریالیسم" خطاب می شد. غصه نخوریم که این فلاکت چپ روی فقط مختص ما نبود، اگر انقلاب ایران ناخودآگاه و تحت آموزه های آیت الله خمینی و دکتر شریعتی بدترین دستآوردهای کمونیسم را به اسلام ناب محمدی چپانده بودند، در یمن دولت کمونیست بر سر کار بود، در سوریه و عراق حزب بعث چپ سر کار بود، در ترکیه چپ ها همه کاره فرهنگ بودند، افغانستان بکلی دست روسیه بود، فلسطین و لبنان زیر سیطره انواع چپ بودند و حتی اسرائیل هم از سوی چپ ها نوعی حکومت شبه سوسیالیستی داشت. اگر قهرمانان دهه پنجاه ما مشتی تروریست بودند، در ایتالیا و آلمان و ایرلند و اسپانیا نیز همین وضع بود.
شاید سقوط کمونیسم باعث شد توجه به حقوق بشر باب شود. آخرین مقاومت کمونیست های سابق از بین رفت و دو دوره دولت کلینتون حقوق بشر را به عنوان پدیده ای جدی در جهان تثبیت کرد. چنین شد که بسیاری از مهاجرین حاشیه نشین ایرانی که تا پیش از آن همه طرفدار انواع تروریسم و مبارزه مسلحانه بودند، زودتر از داخلی ها رنگ قرمز شان کم کم سبز شد و یاد گرفتند حقوق بشر هم شیئی مفیدی است. بسیاری از آنان به این امامزاده مشرف شدند و خدای را هزار بار شکر که جمهوریخواهان و لیبرالان و دموکرات های بسیار از دل آن چپ ها بیرون آمدند. همین اتفاق در داخل ایران هم افتاد، همان ها که انقلابی بودند بتدریج و در یک دوره طولانی به سوی اندیشه های حقوق بشری و دموکراتیک کشیده شدند و حقوق انسانی مورد توجه قرار گرفت و این اتفاق مبارک در دوره حضرت خاتمی رخ داد. شاید دوری ایرانیان داخل و بیرون از همدیگر باعث شد که این دو گروه ندانند که همان اتفاقی که در آن سوی آب افتاده در این سوی آب هم افتاده است. علیرغم اینکه بسیاری از نیروهای خارج نشین اوضاع داخل را رصد می کردند، اما گاهی چنان از دموکرات شدن بعضی مذهبی ها ابراز شگفتی می کردند که انگار خودشان تا دو سال قبل معتقد به تروریسم ناب نبودند.
البته شرمیده ام به قول تاجیکان خوش زبان که بگویم بسیاری از حاشیه نشینان امروز هم مغزشان روی دو کانال کار می کند، وقتی فارسی فکر می کنند و حرف می زنند و نظر می دهند، همان تندروهای عقب مانده و خشن هستند که جز به مرگ و نابودی فکر نمی کنند، و وقتی به زبان محلی انگلیسی و فرانسه و آلمانی فکر می کنند، انگار مسترهاید و دکتر جکیل شان جای خودش را پیدا می کند و می شوند موجوداتی دموکرات و اهل مدنیت. شاید غریب واقعه و عجیب حادثه در میان این دعوا این باشد که بسیاری از مسائلی که سالها قبل برای ایرانیان تابو بود، بسیاری از مسائل در حوزه اخلاق جنسی، زندگی خانوادگی، تربیت اجتماعی، احترام گذاشتن به حقوق زنان و کودکان، جدایی دین و دولت، در جامعه ایران، برخلاف خواست دولت و در افکار عموم طبقه متوسط و روشنفکران، بخوبی پیش رفت، اما برعکس در بلاد کفر، ایرانیان گریخته از اسلام و عرف، همان آداب و عادات را حفظ کردند.