۱۳۹۲ خرداد ۱۸, شنبه

برای تو گریه کردم؟

بعد از چهار سال...
 
مناظره‌های انتخاباتی که موضوع داغ روز هست، بحث‌ها و گفتمان‌های سیاسی که تو هر محفلی کلی‌ طرفدار داره، اعلام موضع کردن‌های گروه‌های مختلف، و پر هیجان تر از همه متقاعد کردن گروهی که قصد رأی دادن ندارند برای ترغیب به رأی دادن و بی‌ تفاوت خواندن آنها توسط گروهی که موافق رأی دادن هستند و تمسخر کسانی‌ که قصد رأی دادن دارند توسط مخالفین رأی دادن!! و گروه سومی‌ وجود دارد که هر نظری دارند همون رو اجرا میکنند بدون اینکه برای "دیگران" تکلیف تعیین کنند یا آن "دیگران" را بی‌ تفاوت، بی‌ مسئولیت، یا سرخوش و یا بی‌ فکر و بدون حافظه سیاسی یا امیدوار متوهم بخوانند.
 
چهار سال گذشت... از اون روزهای پر هیجان، از اون شبهای پر التهاب، از اون روزها...
من اینجا بودم، دور از تو، ولی‌ در هوای تو، همه دوستانم هم به گمانم...
می‌تونم بیشتر جزئیات رو به خاطر بیارم و نقل کنم ولی‌ میدونم خیلی‌‌ها ، خیلی‌ ها، که "بودند" همین حس و حال رو داشتند.
 
هیجانی که تبدیل به ترس شد، شوری که رسید به آشفتگی‌، شادی که به درد مبدل شد، التهابی که سراسر بهت شد، سراسر بهت...
 
بهت زدگی به معنای کلام، به معنای حیرت زدگی، خیره شدگی، درماندگی، دهشت زدگی، سراسیمگی...
 
درد داشت، درد... شبیه خیلی‌ از دردهایی که خیلی‌ها تشبیه کردند و باز شبیه هیچ دردی که می‌تونستی تصور کنی‌ نبود...
 
آشفته باشی‌ و ندونی که چه کنی‌! مثل یک گنجشک که توی اتاق خونت گیر کرده و تنها راه رهایی اینه که اینقدر خودش رو به شیشه پنجره بکوبه تا بالاخره روزن آزادی رو پیدا کنه ولی‌ قبل از اینکه پیداش کنه از شدت ضربات از حال میره...
 
و ترس!!! یه ترس مبهم، یه ترس ترسناک، ترس‌های موازی، ترسی‌ که به گریه وامیدشت تو را...
 
 
گریه کردم، و هنوز هم اشکهایم جاری میشوند زمانی‌ که به خاطر میارم اون روزها رو و هنوز هم چانه‌ام میلرزد وقتی‌ که دوباره ترسی آشنا سراسر وجودم را می‌گیرد، هنوز بغض می‌کنم وقتی‌ یاد تصاویری میفتم که فقط یک بار دیدم اما برای همیشه در پرده ذهنم ثبت شد، هنوز بعضی‌ شبها قبل از خواب به گوشه‌ای خیره میشم بهت زده که چه کنم، که کجا برم، که چرا؟، هنوز گاهی‌ دردی میاد سراغم که حالا برام خیلی‌ آشناست، شبیه همون دردی که روزی شبیه هیچ دردی نبود...
 
هنوز همون گنجشکم، به هوش اومدم ولی‌ هنوز گیجم، و خوش به حالم که فقط گیجم، چون خیلی‌ از گنجشک‌ها اینقدر خودشونو به شیشه کوبیدن که یا بالشون شکست یا دیگه هیچوقت به هوش نیومدن...
 
گریه کردم، اما نمیدونم برای خودم یا برای تو، ایرانم؟

۱۳۹۲ فروردین ۱۴, چهارشنبه

غربت : لحظه‌های کوچک شادی، دنیای بزرگ غم

زنگ رو میزنن میگن یه بسته پستی داری، در حالی‌ که داری میری تو آسانسور پائین با خودت فکر میکنی‌ که چی‌ میتونه باشه، من که منتظر چیزی نبودم، آها! شاید از همون نهادی هست که عضوشم و برام هر از گاهی‌ یه کتاب می‌فرسته که منم هیچوقت ننشستم یک بار درست حسابی‌ بخونم کتاباشو چون هنوز حوصله‌ام نمی‌شه رمان انگلیسی‌ بخونم! این تنها چیزی هست که به فکرت میرسه چون بقیه چیزا مثل قبض و تبلیغات رو میذارن تو صندوق پستیت و نیازی به زنگ زدن نداره، حتی اگه مجله مورد علاقت از ایران باشه یا مجله مربوط به رشتت که همیشه به زور میچپوننش تو جعبه پستی!
و در همین حین میرسی‌ طبقه همکف و میری که بسته رو تحویل بگیری و اولین چیزی که به چشمت میاد دستخط زیبای فارسی که گاهی‌ خیلی‌ دلت براش تنگ می‌شه، روی پاکت پستی! نمی‌فهمی که چطوری با مامور پست سلام خداحافظی میکنی‌ و بسته رو میگیری و همون‌جا برای چند لحظه به بسته خیره میشی‌...
انگار اینقدر محو دست خط فارسی شدی که نمیتونی‌ بخونی‌ از کجا اومده! یا شاید هم به این خاطر که اصلا انتظار این بسته رو نداشتی‌ یا شاید یک جورایی ته دلت داشتی ولی‌ اینقدر درگیر زندگی‌ روزمره بودی که دیگه فراموش کرده بودی.
با همه این فکر و خیالها که شاید ۵ ثانیه هم طول نکشید اولین حدسی که می‌زنی درست از آب در میاد و آدرس خونه عزیزترین کسانت رو با دستخطی که حالا خوب می‌شناسی‌ برات نمایان می‌شه. با عجله برمی‌گردی به آسانسور و با اینکه با تمام وجود می‌خوای پاکت رو باز کنی‌ اما نمیتونی‌، مثل همیشه وقتی‌ یه بسته از ایران میاد انگار باید با یک مراسم خاصی‌ رونمائی بشه برای همین صبر میکنی‌ تا بری تو خونه و بشینی‌ رو کاناپه، دور و بر رو جمع و جور میکنی‌ و بسته رو با احترام میذاری جلوت...
خیلی‌ با احتیاط با چاقو باز میکنی‌ که نکنه یک وقت صدمه‌ای به محتویات پاکت بزنه!
...
الان ۳۰ دقیقه هست که به محتویات بسته پستی خیره شدی و مواظبی که قطره‌‌های اشک عکس‌ها و دستخط‌های عزیزانت رو لکه دار نکنه...



۱۳۹۱ مرداد ۳۰, دوشنبه

چرا ماشین دودی درازه ؟! 

سالی یک بار میاد سراغم ... اجازه نمیدم بیشتر بیاد ... نمیخوام که بیشتر از این بیاد ... اگه ولش کنی میاد ... ماهی یک بار ، هفته ای یک بار ، حتی گاهی روزی چند بار !! میاد ... جلوشو نگیری ، راهشو نبندی ، وا بدی ... میاد ، میاد و از سر و کولت میره بالا ، میپیچه بهت ، میچسبه درست مثل یک کنه ، بلای جونت میشه ، بلای زندگیت ، زندگی که میخوای و باید بخوای که با چنگ و دندون حفظش کنی ، به خاطر اونایی که دوستشون داری ، اونایی که دوستت دارن ، به خاطر اینکه هنوز جوونی ، هنوز شاید عقلت نمیرسه و زوده برای تصمیم تسلیم شدن ، هنوز باید باشی ، مقابله کنی ، تامل کنی ، صبوری کنی ... هنوز باید باشی .
آره ، داشتم میگفتم ... میاد و دردسر میشه برات ، برای تو و اطرافیانت ، دیگرانی که همیشه هستند و چه خوبه که هستند که اگه نبودند ، تو تسلیم میشدی ، وا میدادی ، و دیگه نبودی یا شاید هنوز بودی ولی دیگه فقط برای خودت نه برای اونها ... یا نه ! بلعکس ..... برای اونها بودی و برای خودت نه !
جالب اینجاست که من فکر میکنم برای همه پیش میاد ، یعنی سراغ همه میاد ، باید بیاد ، مگه میشه که کسی مبرا باشه ؟! برای آدمیزاد ! نه اصلا ، امکان نداره ! اما قسمت جالبتر اینه که چطور بعضیها اینقدر سخت باهاش مقابله میکنند و عده ای براشون اونقدر راحته که گاهی اوقات به شک میوفتی که نکنه اصلا سراغ اینها نمیره ؟! 
چرا فن تقابل با این کذایی اینقدر پیچیده است پس برای من ؟ کاش یک دوره کلاس آمادگی میگذاشتن برای امثال من ! کاش میتونستم برم تو مخ اونایی که خبره اند تو این کار و یاد میگرفتم ازشون !
اومدنش هم هیچ بهانه بزرگی نمیخواهد ، تازه اگه خیلی حال بده و با بهانه و دلیل بیاد اگر نه که خیلی وقتا همینطور بیخود و بی جهت سرشو عین گاو میندازه پایین و میاد تو ! اما وای به روزی که با بهانه و دلیل بیاد ... بیچارت میکنه ، چنان میپیچدت به هم که نفهمی از کجا خوردی ! تو فکر کن بهانه اش بشه یک زلزله ۶.۲ ریشتری که سر جمع بالای ۳۰۰ تا کشته داده و چند هزار نفر زخمی و بی خانمان و بی سرپرست و کلا از زندگی ساقط شده دنبال خودش آورده ، تازه این که از اون بهانه های " بیخوده که به تو هم هیچ ربطی نداره !!" ! یا مثلا دلیلش بشه آزادی چند تا زندانی سیاسی که خیلی دلیل خوبیه ولی تو به این گیر میدی که اونا که آزاد نشدند چی پس ؟! یا فکر کن بهانه از این الکی تر که روزی که قراره بری بفهمی که حتی نزدیکترین کسانت هم " تو " رو نشناختند !! یا یک دلیل مزخرف دیگه که آقا جان چرا بعضی وقتها دیگران به خودشون اجازه میدن که درباره تو و یا به جای تو فکر کنند ، تصمیم بگیرند و یا قضاوت کنند ؟!  یا اینکه چرا اونقدر و اونجور که میخواهی نمیتونی به سرزمینت خدمت کنی ؟ یا ... و یا ... و یا ...
گاهی اوقات میتونی با " سوسن " همذات پنداری کنی : سوسن که از خواب پا میشه مثل طلبکارا میشه ؟ داد میزنه کو شونه ؟ کو آینه ؟ چرا در گنجه بازه ؟ ماشین دودی درازه ؟ ....  یا حتی در بعضی موارد دیگران تو رو به سوسن تشبیه میکنند!
خلاصه تا دلت بخواهد از این دلایل و بهانه های پوچ و بیخود و مزخرف داره که به خودش اجازه بده وقت و بی وقت راه " کج " کنه و بیاد سراغت.

آخرش اینکه من همه زورم رو زدم و جلوش عین یک " زن " ایستادم تا بهش بفهمونم که در خونه من سالی یک بار بیشتر حق نداری بیای !!
 که من زندگی ام را دوست دارم ، که من خانواده ام ، دوستانم را دوست دارم ، و اگر تو بیایی و اگر تو باشی ، آنچه و آنکه را که دوست میدارم از خود خواهم رنجاند ، چون تو آنقدر خودخواهی که همه وقت و انرژی و توان من را از من میگیری .

من فقط سالی یک بار " فکر " میکنم .

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

میراث آلبرتا
قسمت اول مستند رو دیدم و دوست داشتم و هم زمان غمگینم کرد ...
داشتم به این فکر میکردم که دمش گرم اونی که اینو ساخته و اینقدر رک و بی پرده دنبال ماجرا رو گرفته ...
اما بعد از چند لحظه پیش خودم گفتم : صدای آمریکا !؟ آهنگ سیاوش قمیشی ؟! اکران خصوصی در ایران ؟! مجوز ؟!
و اون اسم کارگردان که اولش گفتم شاید شباهت اسمی هست اما بعد از همین چند لحظه ... نه !! نمیتونه فقط شباهت اسمی باشه !
به همین راحتی ها که مجوز نمیدن تو ایران ! و یهو یک عصبانیت عجیبی کل وجودمو گرفت...کم مونده بود که از حرص زمینو گاز بگیرم !
آخه چرا ؟ چرا وقتی برای یک لحظه خوشحال میشی برای یک موفقیت ، یک کار خوب ، یک جوون موفق ، یک مجوز که میتونه نشونی از یک کورسو باشه ...
در ایکی ثانیه خوشحالیت تبدیل میشه به عصبانیت ، کینه ، ناامیدی ، و غم ! 
همیشه فریب خوردم شاید برای اینکه همیشه امیدوارم ، همیشه میگم شاید ، شاید این دفعه مثل دفعه های قبل نباشه ... اما بازم هست ... هر بار مثل بار قبل ...
اول حسین شمقدری ، پسر هنرمند به نام ! آقای شمقدری بزرگ ! بعد تائید آقای فراستی که کلی آدم باحالی هست ! و بعد شریفی نیا گل سر سبد هنرمندان خائن یا بهتر بگم خائنین هنرمند !
چرا ؟؟؟ چرا نمیشه که این کار رو این بار یک کسی که به هیچ جا و هیچ کسی وصل نیست ساخته باشه ؟! چرا همیشه و همیشه آدمهای خلاق و با استعداد و توانای واقعی باید در پستو و حاشیه باشند 
و هنرمند نماها و سود جویان تهی مغز و تهی دل تمام امکانات و حمایت های ممکنه رو قبضه کنند ؟!
آقا جان !! فیلم اصلا عالی ، بهترین ، از هر لحاظ ... تکنیک ، کارگردانی ، خلاقیت و ... ولی یک چیزش کمه ، یک جاییش میلنگه و هممون هم میدونیم کجاش !!
بماند که اونایی که اون بالا هستند با همه سنت شکنی هایی که این فیلم داره ، وقتی دارند نگاهش میکنند لبخندی گوشه لبشون میاد که نشونه از رضایت از این شرایط داره ...
نخبه کمتر ، نخاله بیشتر و آینده درخشانتر برای ایران و برای ایرانی !!
کاش ، فقط کاش از وجود امثال بهرام بیضایی و جعفر پناهی گرفته تا اونایی که ما نمیشناسیم اما به اندازه این بزرگان توانا هستند ، بهره گرفته میشد که ایران ما بدجوری به وجودشون نیازمند هست .

۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه

زیستن در زمان صفر (سید ابراهیم نبوی)

مشکل بزرگ مهاجر این است که محکوم زمان صفر است اما توهم می کند با چیدن پاره های خبر می تواند خود را به روز برساند

گفته ام پیش از این و تکرار می کنم که وقتی مهاجر می شوی، چه خود خواسته باشی و چه به تبعیدی ناگزیر رفته باشی و چه از هراس مرگ تن به گریز داده باشی، زمان برایت روی لحظه ای که رفته ای صفر می شود؛ منجمد می شود و سخت است که فکر کنی می توانی بدون داشتن رابطه بیواسطه یا حداقل رابطه کامل در زمان حال کشوری که از آن آمدی زندگی کنی. یک مشکل بزرگ مهاجر این است که محکوم زمان صفر است، اما توهم می کند که با چیدن پاره های خبر و واقعه می تواند خود را به روز برساند. می شوی مهاجر پنجاه و هفتی یا شصت و هفتی یا هفتاد و هفتی یا هشتاد و هشتی. نشانه های این صفر شدن زمان بسیار است و هر کدام علامتی است بر وضعیت بیرون افتادن از گردونه.

معمولا مهاجر زمان بعد از خروج خود را بسختی می فهمد. گاهی سعی می کند نفهمد، گاهی تلاش می کند تا زمان را چنانکه دوست دارد تعریف کند، زمانی نوستالژیک می سازد که با آن غم غربت اش را تسکین دهد. ما همین کار را با روستای پدری هم می کنیم، درخت و رودخانه و چای اول صبح و شیر تازه و نان داغ و شب پرستاره و مهر مادربزرگ و دختران کوزه به دوش مش عباس را به ذهن می سپاریم و پشه و مگس و گرد و خاک و بیحوصلگی و کسالت و چرک و زخم و همه اینها را از یاد می بریم. بسیاری از مهاجران را دیده ام که سال 1356 را چنان تعریف می کنند، انگار که سال 2005 سوئیس است، یا دیده ام دوستان چپ را که از انبوه میلیونی هواداران شان در سال 59 چنان تعریف می کنند انگار رژه ارتش سرخ در 1927 مسکو بوده، یا مردمانی که از روزهای جنگ در تهران چنان تعریف می کنند انگار هر روز یک تانک به خانه شان شلیک می کرده، یا بچه هایی که از دوران خاتمی چنان تعریف می کنند که انگار ملت هر روز کف خیابان روزنامه می خواندند و شب ها پارتی می رفتند، همین و همین.

واقعیت این است که ما در گذشته دخالت می کنیم. یادمان می رود که دوستان مان ماندند و زندگی کردند و هر چه اصرارشان کردیم نیامدند به فرنگ. یادمان می رود که از بیکاری و بی کسی چنان آواره شده بودیم که زدیم به کوه و بیابان و گریختیم تا پناهی بیابیم. یادمان می رود که تا آخرین روز هم مثل بسیاری از ناچار مردم، دست به سینه ارباب قدرت بودیم و حالا همان ها که مثل خودمان بودند، مزدور می خوانیم. دوست من چنان از رنج های دهه شصت سخن می گوید که یادم می رود که سال 1356 به فرنگ آمده است. واقعیت این است که هر مهاجری برای اثبات خود نیاز به دستکاری در واقعیت دارد. گاه این کار را چنان می کند که تبدیل می شود به یکی از هزاران دائی جان ناپلئونی که تمام سخنان شان نواری دو ساعته است که هر روز یک ساعتش را می گویند و هر روز تغییرش می دهند. گاه نیز عادلانه تر و منطقی تر و مسوولانه تر با گذشته رفتار می کنیم. یادمان نمی رود که خوب و بد گذشته را در خاطره مان حفظ کنیم و از یاد نبریم که با تغییر واقعیت در ذهن مان، رخدادهای پیشین تغییر نمی کنند.

بسیاری از مهاجران، زمان و واقعیت را برای حقانیت خود تغییر می دهند. اگر سال 1357 از ایران بیرون آمده باشند، مهم ترین واقعه کشور می شود انقلاب ایران و اگر سال 1367 از ایران بیرون آمده باشند، مهم ترین واقعه تاریخ ایران می شود کشتار 67 و اگر سال 78 از ایران بیرون آمده باشند مهم ترین رویداد کشور می شود هجدهم تیر دانشگاه و اگر سال 88 بیرون آمده باشند، مهم ترین رویداد کشور می شود جنبش سبز. انگار پیش از آن نه جنبشی بوده و نه مردمی به کاری مشغول بودند و انگار بعد از خروج آنان همه زندگان در خاک وطن دفن شدند. در حقیقت در تعیین این مبدا تاریخی، خودمان و حقانیت خودمان را پنهان می کنیم. با رفتن من در سال 57 ایران زباله دانی شد و همه چیز از بین رفت. هر کس در آنجا بود یا کشته شد یا کشتار کرد. انقلابیون همه خائن بودند و هر که از حکومت پیشین بود لاجرم بیگناهانی که تنها کارشان پیش بردن کشور بود و هیچ اشتباهی هم نکردند و همه آن یک میلیون نفری که به خیابان آمدند احمق های فریب خورده بودند.

یکباره کاشف فروتن گوادالوپ می شویم و چنان انقلاب را تفسیر می کنیم انگار فرانسوا میتران خلبان آیت الله خمینی بود و جیمی کارتر قاتل شاه. اگر مهاجر دهه شصت باشیم، رژیم سابق را بکلی خائن می دانیم و رژیم بعد از 67 را مزدور. تنها " قبیله من" می شوند همان اعدامی های 67 که جز آزادی هیچ نمی خواستند. هیچ ربطی هم به حمله مجاهدین خلق نداشتند و تمام شان بیگناهانی بودند که جابرانه و ستمگرانه کشته شدند. یک نفر هم پیدا نمی شود که محض رضای خدا به ما نشان بدهد که این زندانیان بخاطر دفاع از آزادی زندانی شدند. پیش از این پذیرفته ایم که زندانبانان و قاتلان جنایتکار بودند. ولی آیا واقعا مجاهدین خلق و چریکهای فدائی خلق و حزب توده در طول مبارزات چندین و چند ساله شان، یک روز از آزادی همه مردم ایران و از دموکراسی دفاع کرده اند؟ یک شاهد مثال بیاورید تا همه دست پشیمانی از بی خردی و جبن مان بگزیم که چقدر احمق بودیم که این جنایت را نفهمیدیم و چقدر احمق تر که برای اعتراض به آن تا پای اعدام نرفتیم، مگر نه اینکه همه و همه و همه آنها که قبل از سال 1367 از ایران خارج شدند یا در معرض اعدام بودند یا حداقل یک بار کشته شده بودند؟

اگر سال 1378 از ایران خارج شده باشیم، قربانی بی کفایتی و ترس خاتمی هستیم و هر روزمان شب نمی شود اگر به خاتمی فحشی نثار نکنیم. من نمی فهمم در روز هجده تیر کلا هزار نفر در دانشگاه تهران معترض بودند، این خیل ده هزار نفری رهبران جنبش دانشجویی در فرنگ چه می کنند؟ آیا تاج زاده و خاتمی و معین سردسته حمله به دانشگاه تهران بودند که هنوز بعد از این همه سال، یادشان می رود که حداقل در آن روز چه رخ داد؟ داغ دل جنبش سبزی ها را تازه نمی کنم که هنوز از گرد راه نرسیده اند و وقت برای گفتن از آنان بسیار است. بگذار تکرار کنم که من پشت دفاع از این قربانیان 57 و 67 و 78 و 88 الزاما خیرخواهی و عدالت جویی نمی بینم. دفاع می کنیم چون می خواهیم خودمان را اثبات کنیم. گاهی اوقات حتی تیزبازی در می آوریم، با ولایت فقیه مخالف می شویم، در حالی که تا آخرین روز خروجمان به آن قسم خورده بودیم، می شویم مدافع قربانیان 67 در حالی که اصلا روح مان تا پس از پناهنده شدن از این ماجرا خبر نداشت و رای مان را پس می خواهیم بگیریم، در حالی که اصلا رایی نداده بودیم.

زمان تمدنی یکی از مهم ترین موضوعات اختلاف میان داخلی ها و خارجی هاست، ایرانی های داخل و خارج براساس زمان تمدنی خود زندگی می کنند. آنها که به عنوان مهاجر وارد جامعه فرنگی شده و آداب و رفتار آنان را پذیرفته اند و ایران تنها برایشان یک کشور توریستی است، وضعی دیگر دارند. نه موضوع گفتگوی ما هستند و نه از وضع مهاجر حاشیه نشین تبعیت می کنند. اما آنها که ساعت شان با ایران تنظیم می شود، در فضای سیاسی ایران فعالند و در محیط ایرانیان فعالند، معمولا دچار نوعی تاخیر تمدنی هستند. مثلا وضع ترجمه در ایران در شرایطی است که اکثر آثار مهم ادبیات جهان تا پنج سال قبل در ایران بفارسی ترجمه شده است، یا اکثر فیلمهای مهم کارگردانان معتبر جهان به فاصله چند ماه در دسترس است، یا اکثر آلبوم های موسیقی جدید جهان در دسترس علاقمندان آن است و در مورد بسیاری از آنها در همین مطبوعات سراسر سانسور نوشته می شود. اما مهاجر حاشیه نشین نه در زمان اکنون ایران، از نظر اجتماعی و فرهنگی و هنری، بلکه در زمان صفر خود زندگی می کند. مثلا من موسیقی راک را تا سال 2003 ممکن است بشناسم، چون در این سال از ایران بیرون آمدم و با وجود اینکه در شهری زندگی می کنم که هر ماه سه کنسرت بزرگ راک در آن برگزار می شود. در مورد ترجمه هم همین وضع است، من چون از آثار ترجمه داخل ایران استفاده می کنم، ممکن است شناختی عالی از املی نوتومب یا بارگاس یوسا یا جومپا لاهیری یا استفانو بنی یا الساندرو باریکو یا ایشی گورو یا آثار هنر مدرن که در سه چهار سال گذشته ترجمه شده است، داشته باشم، اما هیچ تضمینی وجود ندارد مهاجر حاشیه نشینی که در بروکسل و در کوچه املی نوتومب یا در لندن در چند متری ایشی گورو یا در بستون در چند کیلومتری جوپالاهیری زندگی می کند، او را بشناسد و با وجود اینکه زبانش زبان جهانی است، اما از ادبیات جهان بیست سال عقب می افتد. طبیعی است که حرف شما درست است که در ایران سانسور وجود دارد ولی مترجمان ایران هنوز مترجم دردها را ترجمه می کنند و شعله فرهنگ را زنده نگه می دارند.

وقتی انقلاب ایران رخ داد، به دلیل همزمانی آن با دولت جیمی کارتر حامی حقوق بشر، که از سوی مردم به عنوان شریک شاه در استبداد قلمداد می شد، تقریبا همه گروهها جز معدودی جریانهای راستگرای لیبرال مثل نهضت آزادی و حامیان حقوق بشر، همه از حقوق بشر امپریالیستی حرف می زدند. جز معدودی مانند دکتر مصطفی رحیمی و همراهانش در میان استادان دانشگاه اگر کسی خدای ناکرده از حقوق بشر دفاع می کرد، از سوی اقلیت فدائیان و جنبش مسلمانان مبارز که فرقی هم با هم نداشتند، " لیبرال های جاده صاف کن امپریالیسم" خطاب می شد. غصه نخوریم که این فلاکت چپ روی فقط مختص ما نبود، اگر انقلاب ایران ناخودآگاه و تحت آموزه های آیت الله خمینی و دکتر شریعتی بدترین دستآوردهای کمونیسم را به اسلام ناب محمدی چپانده بودند، در یمن دولت کمونیست بر سر کار بود، در سوریه و عراق حزب بعث چپ سر کار بود، در ترکیه چپ ها همه کاره فرهنگ بودند، افغانستان بکلی دست روسیه بود، فلسطین و لبنان زیر سیطره انواع چپ بودند و حتی اسرائیل هم از سوی چپ ها نوعی حکومت شبه سوسیالیستی داشت. اگر قهرمانان دهه پنجاه ما مشتی تروریست بودند، در ایتالیا و آلمان و ایرلند و اسپانیا نیز همین وضع بود.

شاید سقوط کمونیسم باعث شد توجه به حقوق بشر باب شود. آخرین مقاومت کمونیست های سابق از بین رفت و دو دوره دولت کلینتون حقوق بشر را به عنوان پدیده ای جدی در جهان تثبیت کرد. چنین شد که بسیاری از مهاجرین حاشیه نشین ایرانی که تا پیش از آن همه طرفدار انواع تروریسم و مبارزه مسلحانه بودند، زودتر از داخلی ها رنگ قرمز شان کم کم سبز شد و یاد گرفتند حقوق بشر هم شیئی مفیدی است. بسیاری از آنان به این امامزاده مشرف شدند و خدای را هزار بار شکر که جمهوریخواهان و لیبرالان و دموکرات های بسیار از دل آن چپ ها بیرون آمدند. همین اتفاق در داخل ایران هم افتاد، همان ها که انقلابی بودند بتدریج و در یک دوره طولانی به سوی اندیشه های حقوق بشری و دموکراتیک کشیده شدند و حقوق انسانی مورد توجه قرار گرفت و این اتفاق مبارک در دوره حضرت خاتمی رخ داد. شاید دوری ایرانیان داخل و بیرون از همدیگر باعث شد که این دو گروه ندانند که همان اتفاقی که در آن سوی آب افتاده در این سوی آب هم افتاده است. علیرغم اینکه بسیاری از نیروهای خارج نشین اوضاع داخل را رصد می کردند، اما گاهی چنان از دموکرات شدن بعضی مذهبی ها ابراز شگفتی می کردند که انگار خودشان تا دو سال قبل معتقد به تروریسم ناب نبودند.

البته شرمیده ام به قول تاجیکان خوش زبان که بگویم بسیاری از حاشیه نشینان امروز هم مغزشان روی دو کانال کار می کند، وقتی فارسی فکر می کنند و حرف می زنند و نظر می دهند، همان تندروهای عقب مانده و خشن هستند که جز به مرگ و نابودی فکر نمی کنند، و وقتی به زبان محلی انگلیسی و فرانسه و آلمانی فکر می کنند، انگار مسترهاید و دکتر جکیل شان جای خودش را پیدا می کند و می شوند موجوداتی دموکرات و اهل مدنیت. شاید غریب واقعه و عجیب حادثه در میان این دعوا این باشد که بسیاری از مسائلی که سالها قبل برای ایرانیان تابو بود، بسیاری از مسائل در حوزه اخلاق جنسی، زندگی خانوادگی، تربیت اجتماعی، احترام گذاشتن به حقوق زنان و کودکان، جدایی دین و دولت، در جامعه ایران، برخلاف خواست دولت و در افکار عموم طبقه متوسط و روشنفکران، بخوبی پیش رفت، اما برعکس در بلاد کفر، ایرانیان گریخته از اسلام و عرف، همان آداب و عادات را حفظ کردند.


بانو : شاید من هم همین مهاجری هستم که سید گفت ...
اگر هستم ، چه کنم که نباشم ، و اگر نیستم چه کنم که خلافش به خودم اثبات شود ؟؟؟
باید بیشتر بخوانم ، بیشتر بدانم ، بیشتر بشنوم ، بیشتر باشم ، فقط باشم ، حضور داشته باشم ، و بعد برگردم به
ابتدای زمان صفر و بیشتر تامل کنم ، فکر کنم ، فکر ...
و تازه این مرحله میشود اول راه تصمیم گیری و عمل و حرکت و جنبش ...

۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

باز هم ، هم وطنم مرد...

بازم یک هواپیما دیگه ، بازم یک سقوط دیگه ...
توی این یکی دو سال اخیر ،چند تا پرواز سقوط کرد ؟ چند تا به مشکلات فنی بر خورد ؟
چند تا تصادف قطار ؟ چند تا فاجعه جاده ای ؟ چند تا اتوبوس ؟ چند تا ریزش ساختمان ؟
چند تا ؟ چند تا ؟؟!!
دیگه حسابش از دستم در رفته ... باید بشینم جمع کنم ، ضرب کنم ، تقسیم کنم ،آخرش هم تفریق کنم ...
آخرش میدونم باید تفریق کنم ، کم کنم ، جون آدمها رو از جواب نهایی ....آخرش همینه ...
چرا اینقدربی ارزش شده جون آدمها ؟ چرا به همین راحتی حرف میزنند و میزنیم از رفتن آدمها ...
دلم گرفته...
چرا باید مسؤولین که ممکن بود یکی از دوستان و آشنایان و اعضای
خانواده خودشون تو یکی از این حادثه ها از دست بره ،هیچ وقت هیچ فکر
اساسی برای این مشکلات نکردند ؟ آیا اینقدر مطمئن هستند که این اتفاق
هیچ وقت برای خود اونها نمیوفته ؟! یا شاید هم مطمئن نیستند ولی اینقدر
سرگرم ارتقا مقام و پر کردن حساب هاشون هستند که حتی جان بستگان
خودشون هم دیگه به نظرشون مقوله مهمی نمیاد !!
همه ما خبرها رو شنیدیم همیشه ، که فلان هواپیما ،فلان ایراد رو داشته ولی هیچ وقت
از دور خارج نشده ، فلان جاده ، فلان مشکل رو داره ولی هیچوقت باز سازی نشده ،
فلان مقام دولتی ، مسوول فلان حادثه بوده ، ولی هیچوقت بازخواست نشده ،و کلی از
این فلان ها .... اما ما هم در بیشتر مواقع نشستیم و نظاره گر بودیم ...
چرا تحریم نمیکنیم پروازهای هواپیمایی هایی رو که بیشترین خسارات رو به جان و
مال ما زدند ؟! چرا پیگیر باز سازی جاده ها ، ساختمان ها و ...که عزیزانمون رو در
اونجا از دست دادیم نمیشیم ؟! چرا نماینده ، مسوول ، و مقام مربوط به حادثه های شهرمون
رو بازخواست نمیکنیم ؟!
میدونم و میدونیم که سخته و حتی در خیلی موارد نتیجه یی در بر نداره ولی لااقل تلاشمون
رو کردیم ، جلو خودمون رو سفید میشیم ، و اون حس بد رو، که وقتی از یک اتفاق رو
برمیگردونیم و به راهمون ادامه میدیم ، بهمون دست میده ، دیگه با خودمون نداریم و این
یک اتفاق خوبه ....
یادمه وقتی دانشگاه قبول شدم و اواسط دوره کاردانی بودم ، قانونی تصویب شد که ادامه
تحصیل برای دانشجویان این دوره امکان نداره و فقط شامل کسانی میشه که دیپلم دبیرستانی
دارند ( و من و امثال من دیپلم هنرستانی داشتیم ). و همه اون اتفاق خوب در یک روز افتاد
من و دوستانم اعلامیه چاپ کردیم و قرار تحصن گذاشتیم و از طریق سایر دوستانمون در
دانشگاه های دیگه این خبر رو در شهر پخش کردیم ....
فردای اون روز خیلی از بچه ها وقتی وارد دانشگاه شدند درها بسته شد و بهشون اجازه
خروج داده نشد و فقط تعدادی محدود از هر دانشگاه تونستند به محل تحصن بیان و وقتی
هم رسیدیم اونجا ،دیدیم همه جا پر از نیروی انتظامی هست !
به هر حال اون اتفاق خوب اون روز افتاد ، با همه سختگیریها و تهدیدها ،تحصن جواب داد ،
هم در شهر ما و هم در سایر شهرها ....
میخوام بگم ، هر کاری هر چند کوچیک هم از دستتون بر میاد دریغ نکنید ، ما و نسل بعد از
ما هستیم که این کشور رو میسازیم ...
کاش امثال بچه های المپیاد ، نیروهای ارتشی و نظامی ، خلبان ها ، پزشکان ، مهندسین و همه
انسان هایی که به عنوان یک انسان حق زندگی داشتند الان زنده بودند ، کاش اون کودک چند ماهه
که در کنار پدر و مادرش در حادثه هوایی ۷۲۷ ارومیه جان باخت،هنوز بود و زندگی میکرد که
راهی طولانی هم در پیش داشت، کاش ....کاش ...
هم وطنم مرد از بس که جانش ارزش ندارد .

۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه

مهران مدیری ، خوب ، بد و یا زشت ؟!

یکی از چیزایی که ۲-۳ روزه دارم بهش فکر میکنم اینه که باید یک چند خطی بنویسم در مورد مهران مدیری .
چند روز بیشتر نیست که ویدئو"ماهواره" آقای مدیری به قولی، تو youtube لو رفته و کلی هم دیده شده و کلی
هم نظر دادند چه تو خود youtube و چه تو وب سایت ها و وبلاگ ها .
من همیشه طرفدار پر و پا قرص خود آقای مدیری و برنامه های ایشون بودم تا زمانی که شبهای برره آغاز شد .
اولش دوست داشتم به خصوص آهنگ تیتراژ که آقای مدیری برای اولین بار خودش روی کار خواند، نمیگم من
داستان رو دنبال نکردم و یا به طنز و شوخی های مجموعه نخندیدم ، (هنوز صحنه صحبت دوبرره به آلمانی رو
که یادم میاد خندم میگیره )،اما هرچه سریال جلوتر میرفت یک حسی به من میگفت نباید مثلا به این صحنه یا این
حرف بخندی ، و اگر میخندیدم انگاردارم به خودم میخندم و به بعضی طرز فکرهام و باورهام...
خیلی ها همون زمان میگفتند که این طنز انتقاد به دولت و عملکرد اون هست و بعضی ها هم میگفتند تمسخر
دوره پهلوی است . و من با خودم فکر میکردم اگر انتقاد به دولت است با توجه به عملکرد دولت در سالهای اخیر
در زمینه رسانه و مطبوعات ، چرا کسی از مسؤولین حرفی نمیزنه ، تذکری ، کنایه ، جلوگیری ....
و اگر تخریب دوران پهلوی است چرا ؟ مگر خیلی از مردمان ما ، پدر مادرهای ما و خود ما شادباش به روح
شاه نمیگیم به خاطرخدماتی که کرد و اینها نه تنها که خدمات نکردند ،خدمات شاه رو هم زائل کردند ،پس چرا
باید از اون لذت ببریم و بهش بخندیم ؟
و در کنار همه اینها انگار این سریال تف سربالا بود ،انگار ما را هم ، ما مردم را هم به مسخره گرفته بودند .
و از این زمان بود که فکر کردم ، به صداقت مهران مدیری ، به مردم دوستی او و به طنازی او. و هی ادامه
پیدا کرد این تامل ، در باغ مظفر که بیشتر شبیه سوپر مارکت سرکوچه بود با کلی تبلیغات بهداشتی و غذایی!
و بعد مرد هزار چهره و دو هزار چهره که در ظاهر منتقد دولت بود و در واقع به سخره گرفتن فهم و شعور
مردم!
همیشه خیلی ها معتقد بودند که حسابی این آقای مدیری داره از دولت و عملکردش انتقاد میکند و کلی به به و
چه چه به دنبالش و من هم همیشه در این فکر ، که چرا همین آقایانی که به ظاهر دارد ازشون انتقاد میشه صدایی
ازشون در نمیاد !
تا رسیدیم به انتخابات و فجایع بعد از آن ...
هم زمان با زمزمه کار جدید مهران مدیری " قهوه تلخ "،زمزمه دیگری هم داشت بین همه پخش میشد،که آقای
مدیری ،در دیداری که "آقا " با هنرمندان داشته حضور پیدا نکرده و به همین دلیل تلویزیون کار وی را توقیف
کرده و تعدادی هم کلی حال کردند که دم مهران مدیری گرم که به دیدار رهبری نرفت ، اما داستان ظاهرا روی
دیگری هم دارد ...
به نقل از وبلاگ یکی از هنرمندان " این طرح در تلویزیون ودر شبکه سه به تصویب رسید.همزمان دکورهای
کار در حال ساخت بود.پیش پرداخت هم گرفته شد.اما مزه پول درشت که قبلا از طریق ساخت مجموعه باغ مظفر
زیر زبان مهران وآقا گلیانها رفته بود بطور ناگهانی به تلویزیون اعلام میکنند که در صورتی حاضر به ساخت
کار هستند که پول باکس آگهی وتبلیغات جاری در سریال متعلق به آنها باشد!!!کار را تعطیل میکنن ومنتظر جواب
تلویزیون میشوند.در نهایت شبکه اعلام میکند که حاظر به انجام این کار نیست.دوستان که فکر میکردن سنبه شان
پر زوراست قافیه رو میبازن ومیماندد با یک لوکیشن دکور زده وقراردادهای بسته شده پولهایی که باید به عوامل
پرداخت کنن.وشبکه وئدیوی خانگی تنها راه نجات کار روی دست مانده میشود. "
و بعد از این قضایا ماجرای افطاری احمدی نژاد و حضور آقای مدیری و همینطور پخش ۷۰۰ پکیج سریال در بین
امام های جمه ، لو رفتن بودجه حمایتی مجلس که به مهران مدیری داده شد برای ساخت مجموعه و در نهایت هم
سفر ایشون به امریکا برای ثبت سریال در این کشور و کانادا که خدای نکرده یک وقت یک ایرانی خارج از وطن
بدون پرداخت مبلغ لازم به تماشای سریال ننشیند که البته صد در صد حق ایشون هست .
و در اینجا بود که آقای شهرام همایون که من فکر میکنم تعدادی از ایرانی های داخل و خارج وطن دل خوشی
از ایشون ندارند از جمله خود من ، پا گذاشت رو دم آقای مدیری !
و از اینجا نمایش اصلی شروع میشه ...
کاری به نام ماهواره یا کریسمس یا هرچی در youtube آپلود میشه که ظاهرا در جواب صحبتهای آقای همایون
هست .اما آقای خشایار الوند نویسنده این ویدئو ادعا کرده که اینکار ۴ سال پیش ساخته شده و هنوز
هم آماده نبوده و نمیدونن چطور اینکار لو رفته !(حالا بماند که شخصی به دقیقی آقای مدیری که با ارتش سایبری و
امکانات مالی که در اختیار داره اجازه نمیده سریال قهوه تلخ در وب سایت ها آپلود بشه اما یک ویدئو ناتمام به همین
راحتی لو میره!و از ترافی هم شخصیت ها ،نوع پوشش ، گریم و ... شبیه کاری که ۴ سال پیش ساخته شده باشه
نیست !)
اما اصلا این مهم نیست که اینکار ۴ سال پیش ساخته شده و الان در جواب همایون رو میشه یا تازه ساخته شده ،
نکته اصلی این است که آیا اصلا اینکار طنز به حساب میاد ؟ آیا اگر هرشخص دیگری غیر از آقای مدیری چنین
ویدئو میساخت حتی برای شبکه خانگی یا youtube ،نه تلویزیون به همین راحتی مسؤولین از کنارش میگذشتند؟
ویدویی که پر از شوخی های جنسی ، ناموسی ، اعتیاد و ... است ، آیا تمام شبکه های ماهواره در همین مجموعه
قرار میگیرند ؟ آیا کسانی که در طرفداری از آقای مدیری کامنت میدهند هیچگاه خودشون پای این شبکه ها ننشستند ؟
به قولی فقط برنامه های علمی ماهواره رو نگاه میکردند ؟!
خیلی از ماها بعد از وقایع انتخابات خیلی بیشتر چشمانمون باز شد ،گوشهامون شنواتر شد ، و حساسیت همون بیشتر و
بیشتر ، خیلی از مسؤولین و هنرمندان و ورزشکاران ، روزنامه نگاران و ... جهت خودشون رو مشخص کردند ...
یا رفتند سمت مردم و یا پشت کردند به مردم و خیلی ها هم ساکت و خنثی ماندند ...
وقتی کسانی مثل پروانه معصومی ،شریفی نیا ، نجفی ، لولایی ، شهره لرستانی و ... به دیدار رهبری میرند و منفور
میشوند ، پس چرا وقتی آقای مدیری با امثال همین آدمها به ضیافت افطاری احمدی نژاد میرود ،کسی دم بر نمیارد؟
چرا آقای مدیری هیچوقت مثل هنرمندانی نظیر پرویز پرستویی ، لیلا حاتمی ، مشایخی و .. زیر نامه ها و درخواست هایی
که برای هنرمندان دربند و ممنوع کار نوشته میشد امضا نکرد ؟
توی همین جریانات خیلی از سرشناس ها به خاطر یک اشتباه کوچک منفور شدند و عوامل اطلاعاتی هم بیشتر دامن
به آن زدند تا جلوی منفور شدن مهره های خودشان را بگیرند ...
به نظر من در حال حاضر که خشونت ها کمی خوابیده،البته فقط در ظاهر و به قولی " همه چی آرومه " ، نیروهای دولتی
و اطلاعاتی سعی میکنند که بیشتر روی افکار مردم کار کنند ...بین اقلیت ها تفرقه بندازند ... بین طرز فکرها ...
و به نظر من رساله آقای مدیری هم بی شباهت به رساله این آقایان نیست ...
من معتقدم امثال مهران مدیری ها ، نه تنها خوب نیستند بلکه بد هم نیستند ...زشت هستند ، زشت .