۱۳۹۲ خرداد ۱۸, شنبه

برای تو گریه کردم؟

بعد از چهار سال...
 
مناظره‌های انتخاباتی که موضوع داغ روز هست، بحث‌ها و گفتمان‌های سیاسی که تو هر محفلی کلی‌ طرفدار داره، اعلام موضع کردن‌های گروه‌های مختلف، و پر هیجان تر از همه متقاعد کردن گروهی که قصد رأی دادن ندارند برای ترغیب به رأی دادن و بی‌ تفاوت خواندن آنها توسط گروهی که موافق رأی دادن هستند و تمسخر کسانی‌ که قصد رأی دادن دارند توسط مخالفین رأی دادن!! و گروه سومی‌ وجود دارد که هر نظری دارند همون رو اجرا میکنند بدون اینکه برای "دیگران" تکلیف تعیین کنند یا آن "دیگران" را بی‌ تفاوت، بی‌ مسئولیت، یا سرخوش و یا بی‌ فکر و بدون حافظه سیاسی یا امیدوار متوهم بخوانند.
 
چهار سال گذشت... از اون روزهای پر هیجان، از اون شبهای پر التهاب، از اون روزها...
من اینجا بودم، دور از تو، ولی‌ در هوای تو، همه دوستانم هم به گمانم...
می‌تونم بیشتر جزئیات رو به خاطر بیارم و نقل کنم ولی‌ میدونم خیلی‌‌ها ، خیلی‌ ها، که "بودند" همین حس و حال رو داشتند.
 
هیجانی که تبدیل به ترس شد، شوری که رسید به آشفتگی‌، شادی که به درد مبدل شد، التهابی که سراسر بهت شد، سراسر بهت...
 
بهت زدگی به معنای کلام، به معنای حیرت زدگی، خیره شدگی، درماندگی، دهشت زدگی، سراسیمگی...
 
درد داشت، درد... شبیه خیلی‌ از دردهایی که خیلی‌ها تشبیه کردند و باز شبیه هیچ دردی که می‌تونستی تصور کنی‌ نبود...
 
آشفته باشی‌ و ندونی که چه کنی‌! مثل یک گنجشک که توی اتاق خونت گیر کرده و تنها راه رهایی اینه که اینقدر خودش رو به شیشه پنجره بکوبه تا بالاخره روزن آزادی رو پیدا کنه ولی‌ قبل از اینکه پیداش کنه از شدت ضربات از حال میره...
 
و ترس!!! یه ترس مبهم، یه ترس ترسناک، ترس‌های موازی، ترسی‌ که به گریه وامیدشت تو را...
 
 
گریه کردم، و هنوز هم اشکهایم جاری میشوند زمانی‌ که به خاطر میارم اون روزها رو و هنوز هم چانه‌ام میلرزد وقتی‌ که دوباره ترسی آشنا سراسر وجودم را می‌گیرد، هنوز بغض می‌کنم وقتی‌ یاد تصاویری میفتم که فقط یک بار دیدم اما برای همیشه در پرده ذهنم ثبت شد، هنوز بعضی‌ شبها قبل از خواب به گوشه‌ای خیره میشم بهت زده که چه کنم، که کجا برم، که چرا؟، هنوز گاهی‌ دردی میاد سراغم که حالا برام خیلی‌ آشناست، شبیه همون دردی که روزی شبیه هیچ دردی نبود...
 
هنوز همون گنجشکم، به هوش اومدم ولی‌ هنوز گیجم، و خوش به حالم که فقط گیجم، چون خیلی‌ از گنجشک‌ها اینقدر خودشونو به شیشه کوبیدن که یا بالشون شکست یا دیگه هیچوقت به هوش نیومدن...
 
گریه کردم، اما نمیدونم برای خودم یا برای تو، ایرانم؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر